درباره نویسنده
تمشک
و من هستم آلفا و امگا و ابتدا و انتها... فرمان خداوند است که هست و بود و خواهد بود.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • تمشک
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • مرا چه کار؟
  • تنهایی
  • باور
  • ملاصدرا
  • فیلسوف
  • چشم جهان بین؟؟؟
  • رئیس
  • مجسمه
  • دُم الاغ
  • آرمان
  • نسیم آزادی
  • فسانه
  • جزمیت مطلق نگری (قسمت دوم)
  • جزمیت مطلق نگری( قسمت اول)
  • فريب
  • حلقه آيينه ها
  • بهار
  • تاريخ پلوراليسم( قسمت آخر)
  • تاريخ پلوراليسم۱۰
  • گذرزمان
  • تاريخ پلوراليسم۹
  • تاريخ پلوراليسم۸
  • تاريخ پلوراليسم۷
  • تاريخ پلوراليسم ۶
  • تاريخ پلوراليسم۵
  • تاريخ پلوراليسم ۴
  • تاريخ پلوراليسم۳
  • تاریخ پلورالیسم۲
  • تاريخ پلوراليسم ۱
  • آغاز دوباره
کلمات کلیدی مطالب
  • نیچه (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اسفند ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • فروردین ۸٦
  • اسفند ۸٥
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
دوستان من
  • باهــماد ايرانيـــان خرد گـرا
  • حســــــــــــــن آقــــــــــــا
  • داريــــــــوش اقبــــــالــــي
  • هيــــــــــچ فقـط خـــــــلاء
  • احــســــان مــهــــــرجــــو
  • منــصـــوره (آنا) لـمـــســو
  • مـنــصـــوره لــــمــســــــو
  • سیـــد مهـــدی موســـوی
  • يـــــــــاران عـــــــشــــــق
  • در مــــــــــــــــــــــــــــــه
  • انــديشــــــــه و قلـــــــــم
  • بر چـــــکـاد الـــــبــــــــــرز
  • D.a..r..k F..u..t..u..r..e
  • پــــــــرپــــــــرونــــــــــکــا
  • خـــــــرس مــهـــــــربـــون
  • سقـــــــــــراط حکیــــــــم
  • آفتاب پژمــرده نمی شـــود
  • پــنـــــــــــــبـــــــــــــه زن
  • زنــــدگی مقــــدس مــــن
  • پـــــــــرومـــــــــتــــــــــــه
  • یک فنجــــان چـــــــای داغ
  • خالــــــــــه سوســــــــکه
  • تحـــــــــــفه خانـــــــــــوم
  • جیــــــــرجیـــــــرک زرزروو
  • تنـها ماندم..........پـــو نه
  • لــــولـــوي مــــهــــربـــــون
  • دخـــــتــــــــر آریـــــــا یـی
  • ســوســن کــــــــوهـــــی
  • در جـــدال با خاموشــــــی
  • گلهـــــــای آفتابگـــــــردون
  • گــــــــــــــل هـــــیـــــــــچ
  • هنوز انــدکی شب اســـت
  • ســـــوار بر اســــب ابــلق
  • اشــــــــلایـــــــــــــــگــــر
  • سـفر به اعماق اینتــرنــت
  • بـچــــــــه هـــای بــــــاران
  • Marilyn...........Manson
  • حـــــیــــــــــــــــــرانــــی
  • گفــــتـــــار نــــــيـــــــــک
  • B...l...o....o....p...e...r
  • پــــــــــائــــــــــــــيـــــــــز
  • مـــــي بيــــــــرنـــــــــگي
  • ســـــــــاز بـــــــــــــــــارون
  • P......a......r......s.....x
  • ســــيســـکو و شــــــبکه
  • پيــمــــــان ديـــــجيتـــــــال
  • ســـــــرگـــــــيـــــــجــــــه
  • كــــــــــــــدئــــــــيــــــــن
  • ريــــــــزنــــــــوشـــــــــت
  • زكــــــــي پـــــــــــــــــــديا
  • حفره هاي پنير فرانســوي
  • روشناييهاي شـــــــــــــهر
  • نشريه چلـــــــــــــــــچراغ
  • محســــــــن قرائتـــــــــي
  • كلاشــــــــينكف ديجـــيتال
  • قصه شاپـــــــــــریای هلیا
  • قصــــــه بزرگ شدن خمپ
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر




اينم از حسن آقا....... همشهري مبارزمون
ليست وبلاگهاي بروز شده.....حتما سر بزنيد


پــــــــوچــــــــیــــــــســــــــم
فلسفه, نئونهیلیسم ,شعر ایران
مرا چه کار؟
نویسنده: تمشک - ۱۳٩٠/۱٢/٢٧

 

تو را به مرگ سخت بشارتی ست

                       دگر به سهل بودن روزگار

                                    مرا چه کار؟

نه هیچ واژه میکشدم به تصویر

            نه هیچ خاطره در زنجیر

و نه هرگز هیچ عطوفتی(نه آنچنان که بوده است و نیست)

                   نهان کندم با تدبیر

 

چه سرد فصلی و چه گرم تبی

مرا به انزوای خویش میراند

تو را به مرگ سبز بشارتی ست

                   دگر به سرخی شقایقی تبدار

                                  مرا چه کار؟

غرور مرده

     ستمگران جملگی پیروز

و اینک آری منم

                    شکسته وار مردی شرف ز کف داده

که جز به فعل مکرر خویش هیچ ناورد ایمان

سکوت شکسته

خصم رهیده

        هزار، هزاردستان شکسته بال خفته به سینه خاک

تورا به مرگ شعور بشارتی ست

                   دگر به شاعری واژه های بی مقدار

                                         مرا چه کار؟

 

 

                                              شیراز-8/12/1390

 

نظرات ()



تنهایی
نویسنده: تمشک - ۱۳٩٠/٤/٢٩

 

برتولت برشت:

اول به سراغ یهودی‌ها رفتند

من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم .

...پس از آن به لهستانی‌ها حمله بردند

من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم .

آن‌گاه به لیبرال‌ها فشار آوردند

من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم

سپس نوبت به کمونیست‌ها رسید

کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم .

سرانجام به سراغ من آمدند

هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند.
 
نظرات ()



باور
نویسنده: تمشک - ۱۳٩٠/۳/٩

 

 

 اولین بار که گفتند خدا هست  به راحتی بودنش رو باورکردم

اما از اون روز مشکل من شد این که : خدا چیست؟

 

نظرات ()



ملاصدرا
نویسنده: تمشک - ۱۳٩٠/۳/٥

بیشتر کسانی که با فلسفه مخالف می‌کنند اصلاً اهل نظر نیستند و از فلسفه چیزی نمی‌دانند و البته که خود فلسفه زده هستند. اینها توجه نمی‌کنند که تمام حرفهایی که به نام ترقی و ارزش و آزادی و حقوق بشر و .. . می‌زنند در آثار و افکار فلاسفه عنوان شده یا از فلسفه برآمده است.

تعلق به فکر و اعتنای به تاریخ و مردم دو امر متباین نیست. وقتی مردم قدری از عادات هر روزی رها می‌شوند و قدم در راه جدید می‌گذارند، تفکر هم با ایشان است و فقط کسانی می‌توانند از آن برکنار بمانند که سخت در بند عادات باشند. مع ذلک ایراد می‌کنند که این همه مطالب فلسفی و عرفانی چه ربطی به انقلاب  مردم دارد و مردم از کتب فلاسفه و عرفا و شاعران چه درمی‌یابند و چگونه می‌توانند آن کتابها را بخوانند. علاوه بر این، اهل فلسفه و عرفان معمولاً از غوغا پرهیز می‌کنند و به حوادث روزمره اعتنایی ندارند و به این جهت آنها را ملامت می‌کنند که به خلق و به زندگی مردم بی‌اعتنا هستند و خود را از گرفتاریها و دردهای ایشان دور نگاه می‌دارند. در بیان این مطلب هم اشتباهی وجود دارد. گوینده سخنان مذکور در بالا می‌پندارد که فقط با شعار می‌توان به انسان خدمت کرد. اینها نمی‌دانند که نان و کار هم وقتی برای بشر فراهم می‌شود که از نان و کار بگذرد و انسان بشود و اگر به مقام شایسته خود باز نگردد و خانه خرد او عمارت نشود و در باب مناسب‌ترین روابط تامل نکند، نان و کار چگونه فراهم می‌شود؟ مطلب را به صورت دیگری بگویم؛ اگر ملاک و میزان مردم دوستی و خدمت به مردم بیان مطالب شعار مانند و الفاظ و عبارات تکراری و همدردی زبانی و تبلیغات است و مردم سپر مقاصد این یا آن ایدئولوژی هستند، البته که سخنان اهل تفکر در این میزان وزنی ندارد؛ ولی اگر خدمت به خلق و ترتیب و نظام امور معیشت مردمان به حکم خرد و با تدبیر تحقق می‌یابد، کسانی باید باشند که فارغ از شهرت و شهوت طلبی ‌سیر به مبادی کنند و به جای اینکه تابع مشهورات باشند به مبادی بروند تا قواعد و نتایجی به دست آورند که به نظام معیشت هم جان بدهد و به تحقق یافتن امکانات تازه مدد برساند.

به این معنی فلاسفه و اهل تفکر انقلابی‌ هستند و رسم و عادت جاری را به هم می‌زنند، اما چون در ظاهر به این رسوم و آداب و عادات کاری ندارند تصور می‌شود که در تغییر آن هم اثری ندارد.

کسانی که در مورد تأثیر فلسفه شک دارند و نمی‌توانند دریابند که فلسفه مبنای تمدن غربی‌ است به این نکته توجه کنند تا دریابند که چگونه فلسفه به نحوی که بر همگان معلوم نیست بر روح و فکر و نظر و عمل مردمان غالب می‌شود.

نیچه، مانند چرچیل، معتقد است که تاریخ هنگامی‌ بنهایت جان‌‌فزاست که بازگوی سرگذشت مردان بزرگ باشد: مردانی که آرمانهای  بلند قهرمانی دارند و از قدرت عظیم فداکاری در راه رسیدن به آن آرمانها بهره می‌برند. جالب نظر اینکه او اینگونه مردان را نه تنها سرمشقی برای پسینیان ایشان، بلکه آفریننده جو روحی و فکری و موجد «افق انسانی» درخور هر جامعه می‌داند. این «افق» از اعتقادها و اندیشه‌های حیاتی آدمیان بوجود می‌آید و نیز از اسطوره‌هایی که آن اعتقادها و اندیشه‌ها در آن‌ها مندرج و محفوظ‌اند. اگر این «افق» یا این «جو»، آسیب ببیند یا نابود شود، بیشتر آدمیان به ناباروری و سبک‌مایگی و مرگ محکوم خواهند شد (و سبک‌مایگی نیز، به نظر نیچه، نوعی از مرگ است). در اینجا نیز مانند بسیاری موارد دیگر، انتقادهای فرهنگی نیچه با تفکر ما درباره بوم‌شناسی یا محیط زیست برخورد پیدا می‌کند. استعاره‌ای که او بکار می‌برد ممکن است قابل قیاس با یونوسفر محیط بر زمین تلقی شود که اگر آسیب ببیند یا تغییر کند، ناگزیر در تمامی جنبه‌های زندگی ما تأثیر خواهد گذاشت. نیچه، بدون شک، قدرت اندیشه‌ها را در همه احوال برابر با قدرت نیروهای فیزیکی می‌دانست و حتی اغلب آن را در یک امتداد و متصل با نیروهای مذکور تلقی می‌کرد.

قدرت اندیشه – فلسفه – قدرتی که نمایان نیست ولی در نهان هر قدرت نمایان است. در دنیای امروزی قدرتی به غیر از قدرت فلسفه و اندیشه وجود ندارد. حتی قدرتهای ایدئولوژیک و دینی برای پیاده‌سازی، خود را با زبان فلسفه پیاده می‌کنند زیرا فلسفه زبان خرد هر موجود خردمندی است.

ایدئولوژی صاحب خود را به اسارت درمی‌آورد و استقلال فکر و رای و نظر را از او می‌گیرد و چشمش را به روی همه چیز می‌بندد. به عبارت دیگر، ایدئولوژی چشم و گوش و زبان و دل صاحبش می‌شود. اگر در وضع کنونی کسانی را می‌بینیم که کم و بیش درس خوانده‌اند و یا اینکه از فهم متوسط برخوردارند و شاید اغراض خصوصی هم نداشته باشند، سخنانی می‌گویند و وجه نظرهائی دارند که نشان خرد در آن نیست، از آن است که اسارت در حبس ایدئولوژی چشم و گوش و خرد ایشان را بسته است و گاه کوری و کریشان به حدی است که مردم را اصلاً نمی‌بینند اما به وکالت از مردم حرف می‌زنند. آنها مردم را آئینه خود کرده‌اند و اوصاف خویشتن را در مردم می‌بینند و هرچه خود دارند به مردم نسبت می‌دهند و اگر مواجهه با مردم تکانی به ایشان بدهد پروایی ندارند که به مردم نسبت نادانی و بی‌اطلاعی بدهند زیرا در نظر ایشان مردم، مردم نیستند مگر آنکه تابع ایدئولوژی معین باشند و حرکات و سکنات معین داشته باشند.

بشر در دوره جدید از طریق استیلای بر عالم و آدم به امکاناتی دست یافته است که می‌تواند با یک اشاره تمامی ‌کره خود را به آتش بکشد. اما آیا بشر با آن به کمال خود می‌رسد؟ برای اینکه بشر آدم بشود به سلاحهای اتمی‌ نیازمند نیست و ساختن آن هم در آزادی او اثری نمی‌گذارد. می‌گویند: آزادی متابعت از قانون خود است و بشر وقتی از غیر متابعت نمی‌کند آزاد است. تمام طلب بر سر این است که خود چیست؟ و غیر چیست؟ تغییری باید در نگاه بشر به عالم و آدم و مبدأ این دو صورت گیرد که این نگاه، نگاه خود به حقیقت است.

در ایران آثاری که فلاسفه و عرفا و شعرای ما باقی گذاشته‌اند از ارکان وحدت ملی ماست. حکمت و عرفان و شعر در همه جا، جزو ادب است که ما از چندی به این طرف اسم ادبیات را روی آن گذاشتیم. اگر ما آثار فلسفی و عرفانی و شعر نداشتیم و آثار دانشمندان و عارفان و شاعران گذشته ما مثل سنت، قسمتهای مختلف این قوم را به هم متصل نمی‌کرد، بعید می‌نمود که ما امروز، دارای این وحدت باشیم.

ذبیح الله منصوری- کتاب ملاصدرا

نظرات ()



فیلسوف
نویسنده: تمشک - ۱۳٩٠/٢/٦

 

آدمی بهر تنها زیستن می باید یا حیوان باشد یا خدا

    ارسطو می گوید: فرض سومی نیز هست ، بودن یکجای میان هردوی  آنان...آن هم فیلسوف وار

 

 

                                                          نیچه                                    

 

                                            

نظرات ()



چشم جهان بین؟؟؟
نویسنده: تمشک - ۱۳٩٠/٢/۱
نظرات ()



رئیس
نویسنده: تمشک - ۱۳۸٩/۱۱/۱٩

رئیس از برخی شهرهای میهن بازدید کرد و هنگام دیدار از محله ما فرمود:

«شکایتهاتان را صادقانه و آشکارا باز گویید

و از هیچ کس نترسید، که زمانه هراس گذشته است!»

دوست من ـ حسن ـ گفت:

«عالی جناب!

گندم و شیر چه شد؟
تامین مسکن چه شد؟
شغل فراوان چه شد؟

و چه شد آن که داروی بینوایان را به رایگان میبخشد؟

عالی جناب!

از این همه

هرگز، هیچ ندیدم!»

 

رئیس اندوهگنانه گفت:

«خدا مرا بسوزاند؟

آیا همه اینها در سرزمین من بوده است؟

فرزندم! سپاسگزارم که مرا صادقانه آگاه کردی، به زودی نتیجه نیکو خواهی دید».

 

سالی گذشت، دوباره رئیس را دیدیم، فرمود :

«شکایتهاتان را صادقانه و آشکارا باز گوئید

و از هیچ کس نترسید، که زمانه دیگری است!»

 

هیچ کس شکایتی نکرد،

من برخاستم و فریاد زدم:

شیر و گندم چه شد؟
تامین مسکن چه شد؟
شغل فراوان چه شد؟

چه شد آن که داروی بینوایان را به رایگان میبخشد؟

با عرض پوزش، عالی جناب!

« دوستِ من ـ حسن ـ  چه شد؟»

نظرات ()



مجسمه
نویسنده: تمشک - ۱۳۸٩/۱٠/٢۸

 

 

           عکس های سیاه سفید هنری و زیبا

 

مجسمه ها  چه مهربانند !

پشت ویترین مغازه ها ایستاده اند و به همه لبخند می زنند

حتی زمانی که گران ترین لباسها را پوشیده اند.

نظرات ()



دُم الاغ
نویسنده: تمشک - ۱۳۸٩/٩/٢٩

 

حاکم مملکت دستور داده بود که مردم در حفظ نسل الاغ‌ها کوشا باشند و خود نیز در امور مربوط به آن‌ها مو را از ماست بیرون می کشید، حتی خورد و خوراک حاکم با الاغ‌ها بود و همیشه یک دو جین الاغ در کنارش بودند.
    الاغ‌ها نه تنها در کاخ حکومتی احترام ویژ‌ه ای داشتند. بلکه با قوانینی که حاکم وضع کرده بود، آن‌ها در بیرون از کاخ نیز مورد احترام همه بودند. طبق دستور حاکم، تعرض به الاغ‌ها و ترساندن آن‌ها، موجب هفت سال و نیم محکومیت زندان می شد.
    رو در رو شدن و برخورد فیزیکی با الاغ‌ها 15 سال حبس داشت. براساس دستور حاکم، که به تمام شهرها و روستاها ابلاغ شده بود، اگر کسی الاغی را ببیند و به او احترام نگذارد، در صورت مشاهده‌ی مأمورین حکومتی، دستگیر شده و به صد ضربه شلاق بر کف پا و پنجاه ضربه، به کمر محکوم می‌شد.
     در گوشه و کنار، به جز مأمورین دولتی، افرادی را به عنوان خبر چین گذاشته بودند تا مواردی را که از چشم مأمورین پنهانی می‌ماند گزارش کنند. این افراد کیسه کیسه از قصر حکومتی طلا می‌گرفتند. به همین دلیل الاغ‌ها آنقدر در مملکت زیاد شده بودند که کسی جرئت نمی‌کرد، دهان باز کند و چیزی در مورد آن‌ها بگوید. در بازار اگر الاغی به بساط اجناس فروشنده‌ای نزدیک می‌شد، طبق قانون می‌توانست آن چه را که می خواهد بخورد. در این صورت نیز، نه تنها کسی حق تعرض به او را نداشت، بلکه فروشنده موظّف بود، مقداری از اجناسش - مثل بادمجان و کدو و ... - را بار الاغ بکند تا هر وقت جناب الاغ میل بفرماید از آن استفاده کند!
   و باز طبق دستور، اگر کسی از کنار الاغی عبور کند، هیچ بهانه‌ای در مورد این که الاغ مذکور را ندیده است، پذیرفته نیست و طبق قانون در چنین شرایطی ابتدا باید به الاغ سلام کند و اگر خوراکی به همراه داشت به او تعارف کند. پس از آن می تواند به راه خود ادامه دهد.
    قوانین ویژه‌ای برای الاغ‌ها وضع شده بود و آن‌ها جایگاه ویژه‌ای در جامعه داشتند و این امر بر هیچ کس پوشیده نبود. تعداد الاغ‌ها درکوچه و خیابان از تعداد آدم‌ها بیشتر شده بود و گاهی عبور و مرور آدم‌ها را دچار مشکل می‌کرد. الاغ‌ها فهمیده بودند که اوضاع بر وفق مراد آن‌هاست، بنابراین هر کاری که دلشان می‌خواست بدون ملاحظه انجام می‌دادند و بسیار دیده می‌شد که وظایفی را که باید یک الاغ داشته باشد، به طور کلی فراموش کرده‌اند.
    اگر کسی با دیدن الاغی، برای نگاه داشتن او از اصواتی نظیر، هُش و چُش ... استفاده می‌کرد یا به هر طریقی مانع از حرکت او می‌شد، به محض خبر دادن خبر چین‌ها، قانون به شدت با آن شخص برخورد می‌کرد و مأمورین دولت خبر آن را برای آگاهی و عبرت مردم در همه جا پخش می‌کردند ...
فردی که به الاغ‌های ما بی احترامی کرده بود به نام ... و نام خانوادگی ...
به 15 سال زندان و 15 سال تبعید محکوم شد...
به جای الاغ‌ها، آدم‌ها گاری‌ها را می‌کشیدند و الاغ‌ها داخل آن نشسته بودند. و به جای الاغ‌ها، آدم‌ها بار می‌بردند.
   الاغ‌ها به کارهایی مشغول بودند که پیش از آن اغلب آن‌ها کار آدم‌ها بود.
مردم باید مالیات می‌پرداختند، مالیاتی که عواید آن در راه آسایش الاغ‌ها صرف می‌شد وجه مالیات را به شماره‌ی ویژه‌ی الاغ در یکی از بانکهای دولتی واریز می‌کردند. الاغ‌ها سر از پا نمی‌شناختند میلشان می‌کشید انجام می‌دادند. مردم از شدت توجه به الاغ‌ها و و تخصیص امکانات برای آن‌ها، رفته رفته ضعیف‌تر و گرسنه و گرسنه‌تر می‌شدند. کم‌کم از گوشه و کنار زمزمه‌های اعتراض آمیر شنیده می‌شد: چگونه از دست این الاغ‌ها نجات پیدا کنیم؟ و ... اندک اندک
موج اعتراضات گسترش پیدا کرد، صحبت اصلی مردم درباره‌ی مشکلاتی بود که الاغ‌ها برای آن‌ها به وجود آورده و همه جا بحث بر سر اوضاع ناگوار پیش آمده بود.
روزی دانشمندی پیدا شد و پیشنهاد داد که: من می‌توانم شما را از دست این الاغ‌ها نجات بدهم ...
مرد دانشمند در جواب گفت: شما به جزئیات آن، کاری نداشته باشید و اگر می‌خواهید دوباره روی آرامش را ببینید به آن چه که می‌گویم گوش کنید: از امروز به محض دیدن هر الاغی دمش را ببرید!
     مردم خسته شده بودند و دیگر از دست الاغ‌ها جانشان به لب آمده بود. به همین دلیل از پیشنهاد مرد دانشمند با روی باز استقبال کردند و از همان روز، هر کجا الاغی دیدند دمش را بریدند. کوچه‌ها پرشد از الاغ‌های دم بریده. حکومت، قوانین سختی را برای کسانی که دم الاغ‌ها را می‌بریدند وضع کرد، اما مردم چنان با هوشیاری و رعایت جوانب احتیاط دست به این کار می زدند که مأمورین دولتی، نمی‌توانستند حتی یک تن را به این جرم دستگیر کنند.
    مردم با دیدن الاغ‌های دم بریده و قیافه ی مسخره‌ی آن‌ها پنهانی و زیر لبی می‌خندیدند.
همه‌ی دم‌ها که بریده شد، مرد دانشمند گفت: حالا نوبت گوش‌های آن‌هاست، باید گوش‌های آن‌ها را ببرید! این بار مردم قیچی به دست راه افتادند و هر جا الاغی دیدند گوشش بریده مردم با دیدن خرهای دم بریده و گوش بریده با جرئت بیشتر و این بار آشکارتر می‌خندیدند.
باز هم افراد حکومتی نتوانستند حتی یک نفر را به این جرم دستگیر کنند.
مردم بار دیگر به سراغ مرد دانشمند رفتند و پرسیدند: حالا باید چه کار کنیم؟
    دانشمند گفت: ماشین‌های اصلاح را برمی‌دارید و می‌افتید به جان الاغ‌ها می تراشید تا کاملاً بی مو و طاس بشوند. مردم ماشین‌های اصلاح را برداشتند و هر جا الاغی دیدند شروع کردند به تراشیدن کرک  و پشم آن‌ها، کوچه و بازار پر شد از الاغ‌های دم بریده و گوش بریده و بی مو. الاغ‌ها قیافه‌های بسیار مضحکی پیدا کرده بودند و کسی نبود که با دیدن آن‌ها بتواند جلوی خنده‌اش را بگیرد.
رفته رفته ترس از حکومت و احترام به الاغ‌ها فراموش شد، مردم در کوچه و خیابان و میدان‌ها با دیدن الاغ‌ها، چنان قهقهه‌ای سر می‌دادند که دیگر کسی نمی توانست آرامشان کند، خنده ... خنده و خنده ...
سرانجام، حاکم همراه تعدادی از الاغ‌ها و کره الاغ‌ها که دورش را گرفته بودند مملکت را ترک کرد و رفت ...


 

                        دُم الاغ (مظفر ایزگو ـ ترجمه ناصر فیض)

 

نظرات ()



آرمان
نویسنده: تمشک - ۱۳۸٩/٩/٢٢

آرمان ما این بود :

      ((حکومت آزادگان بر آزادگان))

چه یافتیم جز :

     ((حکومت آزردگان بر آزادگان))

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »