بیشتر کسانی که با فلسفه مخالف میکنند اصلاً اهل نظر نیستند و از فلسفه چیزی نمیدانند و البته که خود فلسفه زده هستند. اینها توجه نمیکنند که تمام حرفهایی که به نام ترقی و ارزش و آزادی و حقوق بشر و .. . میزنند در آثار و افکار فلاسفه عنوان شده یا از فلسفه برآمده است.
تعلق به فکر و اعتنای به تاریخ و مردم دو امر متباین نیست. وقتی مردم قدری از عادات هر روزی رها میشوند و قدم در راه جدید میگذارند، تفکر هم با ایشان است و فقط کسانی میتوانند از آن برکنار بمانند که سخت در بند عادات باشند. مع ذلک ایراد میکنند که این همه مطالب فلسفی و عرفانی چه ربطی به انقلاب مردم دارد و مردم از کتب فلاسفه و عرفا و شاعران چه درمییابند و چگونه میتوانند آن کتابها را بخوانند. علاوه بر این، اهل فلسفه و عرفان معمولاً از غوغا پرهیز میکنند و به حوادث روزمره اعتنایی ندارند و به این جهت آنها را ملامت میکنند که به خلق و به زندگی مردم بیاعتنا هستند و خود را از گرفتاریها و دردهای ایشان دور نگاه میدارند. در بیان این مطلب هم اشتباهی وجود دارد. گوینده سخنان مذکور در بالا میپندارد که فقط با شعار میتوان به انسان خدمت کرد. اینها نمیدانند که نان و کار هم وقتی برای بشر فراهم میشود که از نان و کار بگذرد و انسان بشود و اگر به مقام شایسته خود باز نگردد و خانه خرد او عمارت نشود و در باب مناسبترین روابط تامل نکند، نان و کار چگونه فراهم میشود؟ مطلب را به صورت دیگری بگویم؛ اگر ملاک و میزان مردم دوستی و خدمت به مردم بیان مطالب شعار مانند و الفاظ و عبارات تکراری و همدردی زبانی و تبلیغات است و مردم سپر مقاصد این یا آن ایدئولوژی هستند، البته که سخنان اهل تفکر در این میزان وزنی ندارد؛ ولی اگر خدمت به خلق و ترتیب و نظام امور معیشت مردمان به حکم خرد و با تدبیر تحقق مییابد، کسانی باید باشند که فارغ از شهرت و شهوت طلبی سیر به مبادی کنند و به جای اینکه تابع مشهورات باشند به مبادی بروند تا قواعد و نتایجی به دست آورند که به نظام معیشت هم جان بدهد و به تحقق یافتن امکانات تازه مدد برساند.
به این معنی فلاسفه و اهل تفکر انقلابی هستند و رسم و عادت جاری را به هم میزنند، اما چون در ظاهر به این رسوم و آداب و عادات کاری ندارند تصور میشود که در تغییر آن هم اثری ندارد.
کسانی که در مورد تأثیر فلسفه شک دارند و نمیتوانند دریابند که فلسفه مبنای تمدن غربی است به این نکته توجه کنند تا دریابند که چگونه فلسفه به نحوی که بر همگان معلوم نیست بر روح و فکر و نظر و عمل مردمان غالب میشود.
نیچه، مانند چرچیل، معتقد است که تاریخ هنگامی بنهایت جانفزاست که بازگوی سرگذشت مردان بزرگ باشد: مردانی که آرمانهای بلند قهرمانی دارند و از قدرت عظیم فداکاری در راه رسیدن به آن آرمانها بهره میبرند. جالب نظر اینکه او اینگونه مردان را نه تنها سرمشقی برای پسینیان ایشان، بلکه آفریننده جو روحی و فکری و موجد «افق انسانی» درخور هر جامعه میداند. این «افق» از اعتقادها و اندیشههای حیاتی آدمیان بوجود میآید و نیز از اسطورههایی که آن اعتقادها و اندیشهها در آنها مندرج و محفوظاند. اگر این «افق» یا این «جو»، آسیب ببیند یا نابود شود، بیشتر آدمیان به ناباروری و سبکمایگی و مرگ محکوم خواهند شد (و سبکمایگی نیز، به نظر نیچه، نوعی از مرگ است). در اینجا نیز مانند بسیاری موارد دیگر، انتقادهای فرهنگی نیچه با تفکر ما درباره بومشناسی یا محیط زیست برخورد پیدا میکند. استعارهای که او بکار میبرد ممکن است قابل قیاس با یونوسفر محیط بر زمین تلقی شود که اگر آسیب ببیند یا تغییر کند، ناگزیر در تمامی جنبههای زندگی ما تأثیر خواهد گذاشت. نیچه، بدون شک، قدرت اندیشهها را در همه احوال برابر با قدرت نیروهای فیزیکی میدانست و حتی اغلب آن را در یک امتداد و متصل با نیروهای مذکور تلقی میکرد.
قدرت اندیشه – فلسفه – قدرتی که نمایان نیست ولی در نهان هر قدرت نمایان است. در دنیای امروزی قدرتی به غیر از قدرت فلسفه و اندیشه وجود ندارد. حتی قدرتهای ایدئولوژیک و دینی برای پیادهسازی، خود را با زبان فلسفه پیاده میکنند زیرا فلسفه زبان خرد هر موجود خردمندی است.
ایدئولوژی صاحب خود را به اسارت درمیآورد و استقلال فکر و رای و نظر را از او میگیرد و چشمش را به روی همه چیز میبندد. به عبارت دیگر، ایدئولوژی چشم و گوش و زبان و دل صاحبش میشود. اگر در وضع کنونی کسانی را میبینیم که کم و بیش درس خواندهاند و یا اینکه از فهم متوسط برخوردارند و شاید اغراض خصوصی هم نداشته باشند، سخنانی میگویند و وجه نظرهائی دارند که نشان خرد در آن نیست، از آن است که اسارت در حبس ایدئولوژی چشم و گوش و خرد ایشان را بسته است و گاه کوری و کریشان به حدی است که مردم را اصلاً نمیبینند اما به وکالت از مردم حرف میزنند. آنها مردم را آئینه خود کردهاند و اوصاف خویشتن را در مردم میبینند و هرچه خود دارند به مردم نسبت میدهند و اگر مواجهه با مردم تکانی به ایشان بدهد پروایی ندارند که به مردم نسبت نادانی و بیاطلاعی بدهند زیرا در نظر ایشان مردم، مردم نیستند مگر آنکه تابع ایدئولوژی معین باشند و حرکات و سکنات معین داشته باشند.
بشر در دوره جدید از طریق استیلای بر عالم و آدم به امکاناتی دست یافته است که میتواند با یک اشاره تمامی کره خود را به آتش بکشد. اما آیا بشر با آن به کمال خود میرسد؟ برای اینکه بشر آدم بشود به سلاحهای اتمی نیازمند نیست و ساختن آن هم در آزادی او اثری نمیگذارد. میگویند: آزادی متابعت از قانون خود است و بشر وقتی از غیر متابعت نمیکند آزاد است. تمام طلب بر سر این است که خود چیست؟ و غیر چیست؟ تغییری باید در نگاه بشر به عالم و آدم و مبدأ این دو صورت گیرد که این نگاه، نگاه خود به حقیقت است.
در ایران آثاری که فلاسفه و عرفا و شعرای ما باقی گذاشتهاند از ارکان وحدت ملی ماست. حکمت و عرفان و شعر در همه جا، جزو ادب است که ما از چندی به این طرف اسم ادبیات را روی آن گذاشتیم. اگر ما آثار فلسفی و عرفانی و شعر نداشتیم و آثار دانشمندان و عارفان و شاعران گذشته ما مثل سنت، قسمتهای مختلف این قوم را به هم متصل نمیکرد، بعید مینمود که ما امروز، دارای این وحدت باشیم.
ذبیح الله منصوری- کتاب ملاصدرا